فایل کامل شرحی پیرامون فیلم های کمدی 79 صفحه

شما برای دریافت شرحی پیرامون فیلم های کمدی به سایت ما وارد شده اید.

قبل از اینکه به صفحه دانلود بروید پیشنهاد می کنیم توضیحات شرحی پیرامون فیلم های کمدی را به دقت بخوانید.

قسمتی از متن و توضیحات فایل:

دریافتن اینكه یك شوخی خنده دار است یا نیست كار ساده ایست یا به آن می‌خندید یا نمی‌خندید این یك واكنشی آنی ست شوخی ها می‌توانند چیزهای زیادی را دربارة آدمهایی كه آنها را تعریف می‌كنند و همین طور آدمهایی كه به آنها می‌خندند آشكار كنند به نظر فروید شوخی مثل رویاست زیرا بیانگر عناصر نادلپذیری است كه معمولآً از ورودشان به خود آگاهی آدمها دوری می‌كند به

دسته بندی: هنر و گرافیک

فرمت فایل: doc

تعداد صفحات: 79

حجم فایل: 49 کیلو بایت

قسمتی از محتوای فایل:

دریافتن اینكه یك شوخی خنده دار است یا نیست كار ساده ایست. یا به آن می‌خندید یا نمی‌خندید. این یك واكنشی آنی ست. شوخی ها می‌توانند چیزهای زیادی را دربارة آدمهایی كه آنها را تعریف می‌كنند و همین طور آدمهایی كه به آنها می‌خندند آشكار كنند. به نظر فروید شوخی مثل رویاست. زیرا بیانگر عناصر نادلپذیری است كه معمولآً از ورودشان به خود آگاهی آدمها دوری می‌كند. به ندرت پیش می‌آید كه یك بازیگر كمدی از سد لودگی گذر كند و به دلیل احساسی كه در شوخی اش نهفته است شناخته شود. می‌توان شخصیت دلقك در نمایشنامه شاه لیر را مثال زد كه حقیقت را در قالب شوخی به زبان می‌آورد. هیچ كسی كمدینها را جدی نمی‌گیرد. در موارد نادری كه كمدینها نقشی با احساس وجدی را ایفا می‌كنند اغلب بسیار خوب ظاهر می‌شوند، چون مهارت و حس زمان بندی آنها چنان خوب است كه حتی در یك درام هم بخوبی یك اثر كمدی نتیجه می‌دهد. مثل جری لوئیس در فیلم سلطان كمدی (مارتین اسكورسیزی) ایده های یك شوخی بیش از آنكه تلویحی باشند صریح و بی پرده اند. یك شوخی گذشته از اینكه با چه دشواری و مهارتی ساخته شده، باید خودانگیخته بنظر برسد. پس در این مجموعه تضادها، كمدی را باید یك درام آراسته شده پنداشت. بازیگر كمدی میزان جدیت اندیشه هایش را پنهان نگه می‌دارد.

كمدی حالت ستیزه جویانه ندارد. زیرا موقعیتی را در هم می‌ریزد و سبب رهایی از تنش می‌شود. امام درام در سوی دیگر، ستیزه جویانه است زیرا بر مشكلات متمركز می‌شود و تنش ایجاد می‌كند.

در مورد وودی آلن این مایه مسرت است كه او كمدینی است با اندیشه هایی جدی و در همان حال كه تنش می‌آفریند. ما را به خنده نیز وا می‌دارد.

آلن استیوارت كانیگزبرگ در اول دسامبر 1935 در برو كلین آمریكا به دنیا آمد: جایی كه در نزدیكی آن 25 سالن سینما وجود داشت. او در 3 سالگی اولین فیلم زندگی اش را دید: سفید برفی و هفت كوتوله و چنان مسحور شده بود كه به سوی پرده دوید تا آن را لمس كند. در 5 سالگی یك سینما روی حرفه ای شد. در تابستانها اگر پول داشت هر روز به سینما می‌رفت. در زمستانها شنبه ها و یكشنبه ها قطعی بود، و گاه جمعه شبها نیز به تماشای فیلم می‌رفت. او هر نوع فیلمی‌را با ولع می‌بلعید: كمدیهای احساسی پرستن استرجس – كمدیهای شلوغ برادران ماركس و چارلی چاپلین، فیلمهای راز آلود جنایی با بازی همفری بوگارت و جیمز كاگنی و غیره …

آلن در دوره فیلم بینی در سینماهای محلی، عمیقاً تحت تاثیر تضاد موجود میان خشونت دنیای واقعی جاری در خیابانهای بروكلین و رویای به تصویر درآمده در سینما قرار گرفت. تجربه آلن از فقر كاملاً حقیقی بود- پدر و مادرش مدام بر سر پول دعوا می‌كردند. همچنین در كودكی برای اولین بار با مقوله مرگ روبرو شد. هنگامی‌كه 3 سال داشت و در تختش خوابیده بود پرستاری چنان محكم قنداقش كرد كه داشت خفه می‌شد. او به آلن گفته بود می‌تواند خفه اش كند و او را در سطل آشغال بگذارد بطوری كه هیچ كسی متوجه نشود. آلن از آن زمان از فضاهای بسته و تاریك هراس داشت. او هرگز در آسانسور و تونلهای طولانی قدم نمی‌گذاشت.

نكته جالب این كه آلن به رغم ظاهر لاغر و دلمشغولی هایش به سینما. در كودكی ورزشكار خوبی بود. به قابلیتهای ورزشی او در فیلمهایش اشاره های اندكی شده است. او در اوایل نوجوانی صفحه ای از سیدنی بكت شنید و به یك بچه جاز بدل شد. ابتدا نواختن ساكسفون و سپس كلارینت را آموخت. سالها بعد هنگامی‌كه در كاباره ای در سان فرانسیسكو برنامه اجرا می‌كرد. به موسیقی ترك مورفی گوش می‌كرد: او كسی است كه آلن را تشویق به نواختن نمود. از آن زمان به بعد دیگر آلن موسیقی را رها نكرد.

در دهه 50 سینماهای هنری شروع به نمایش آثار برگمان كردند و از آن پس برگمان محبوب ابدی آلن شد. گرچه دلیل اصلی رفتن آلن و میكی رز به تماشای فیلم
تابستان با مونیكا این بود كه شنیده بودند در این فیلم تصاویر زیادی از برهنگی بازیگران وجود دارد. علاوه بر ورزش و سینما و موسیقی؛ دلبستگی دیگر آلن تردستی بود. در كودكی یك جعبه تردستی داشت و برای تكمیل مهارتش روزی چهار ساعت تمرین می‌كرد. یك روز كه آلن در یك فروشگاه ابزار تردستی بود؛ میلتن برل وارد شد. آن دو شروع به صحبت كردند و آلن همان جا آزمون داد و سپس در یك نمایش تردستی بعنوان میهمان شركت كرد: او در حركت دستهایش اشتباه كرد و آن برنامه تردستی در همان شب اول اجرا تعطیل شد. آلن گرچه در مدرسه بندرت به درس توجه می‌كرد و نمره های بدی می‌آورد ولی محبوب بود و همیشه یك شوخی و متلك آماده داشت. در 15 سالگی به اسم وودی آلن برای روزنامه ها مطلب طنز می‌فرستاد و هر چند از ان كار عایدی نداشت. با همین نام مشهور شده بود. سپس در یك بنگاه مطبوعاتی استخدام شد كه بعد از مدرسه روزی 3 ساعت به منهتن می‌رفت و آنجا مطلب طنز می‌نوشت. او برای اینكار هفته ای 20 دلار دستمزد می‌گرفت.

پدر و مادر آلن طنز نویسی را شغل نمی‌دانستند و از او می‌خواستند كه در پی كاری مناسب باشد. او نیز برای برآوردن انتظارات آنها در كلاسهای فیلمسازی دانشگاه نیویورك ثبت نام كرد. او عاشق فیلم دیدن بود. اما از بحث و تحلیل پس از فیلم بیزار بود. در نتیجه بیشتر فیلم می‌دید تا سركلاسها حاضر بشود، و به این ترتیب مردود شد. دلبستگی دیگر زندگی آلن زنها بودند و او این حس را با دوستانش قسمت می‌كرد. گرچه در نظر زنها مرد با مزه ای بود، تصورش در یك رابطه عاشقانه كار ساده ای نبود. آلن بزودی دریافت كه اشكال كار، نوع زنهایی است كه مورد توجه او قرار می‌گیرند- زنهای لاغر با موهای بلند سیاه و لباسهای تیره. این زنها بدون استثناء دانشجوهای هنر بودند كه ترجیح می‌دادند در گرینویچ ویلج پرسه بزنند و در مورد سارتر و مفهوم زندگی بحث كنند تا اینكه با الن مسخره و بی سواد بگردند. آلن برای اینكه بتواند با آنها رابطه برقرار كند. تصمیم می‌گیرد خود را آموزش دهد. مطالعه را با خواندن آثار نویسندگان كلاسیك آمریكایی مثل همینگوی – جان اشتان بك و فاكنر آغاز كرد. به زودی مجذوب اگزیستانسیالیستهای فرانسوی و روسی شد و پس از آن آموزش شخصی خود را با جهان كتاب؛ هنر؛ نمایشنامه و سینما آغاز كرد. آلن گاهی شخصیتهای اصلی فیلمهایش را در موقعیتی به تصویر می‌كشد كه در گفتگو با زنها. به شاعرها؛ هنرمندان و فلفسه اشاراتی می‌كنند. آلن در تلاش بود به عنوان یك مجری محبوبیت بدست آورد و در این میان دوستانش را نیز تشویق می‌كرد كه روی صحنه بروند. او نوشته های یكی از دوستانش را كه بسیار حرفه‌ای می‌دانست – اجرا كرد و نتیجه موفقیت آمیز بود. پس از آن آلن قطعه های كوتاه كمدی می‌نوشت و در سالن سامر اجرا می‌كرد. بدل سیدسزار ( كمدین و آهنگساز و بازیگر ) برنامه اش را دید و آلن برای نگارش برنامه تلویزیونی سید سزار استخدام شد. آلن در كنار مل بروكس – كارل راینر و نیل سایمن یكی از طنز نویسان ثابت سزار شد آلن در كار بالری گلبرت كه بعدها متن نسخه تلویزیونی M.A.S.H را نوشت؛ نامزد دریافت جایزه امی‌شد. آلن چند سال بعد نگارش برای تلویزیون را بعنوان كاری بی ارزش رها كرد چون عقیده داشت حتی زمان پخش آن برنامه كسی برایش ارزش قایل نیست و پس از پایان پخش نیز در یك لحظه و برای همیشه در فضا محو می‌شود.

در زمانی كه در مقام كمدین ر حای كوچكی برنامه اجرا می‌كرد و در یك گروه موسیقی نیز نوازنده بود با هارلین روزن آشنا شد. دوستی آنها به ازدواج شان در سال 1956 منجر شد. روزن 17 سال داشت و آلن بیست سال. وقتی كه پیشنهادهای بیشتری بعنوان یك نویسنده كمدی دریافت كرد؛ درآمدش روز به روز زیادتر شد و به هفته ای 1700 دلار رسید. ولی در سال 1960 این همه را رها كرد تا برنامه های تك نفره كمدی اجرا كند. آلن تنها به این دلیل ساده این تصمیم را گرفت كه طنزها و قطعه های كمدی كوتاه بسیاری برای دیگران نوشته بود. به سبك خود آنها؛ ولی این بار می‌خواست طنزهایی برای اجرای خود بنویسد. به سبك خودش. مدیران جدید آلن؛ جك رولینز و چارلز جافی؛ او را بعنوان نویسنده استخدام كردند؛ اما هنگامی‌كه آلن نوشته هایش را رو خوانی می‌كرد آنها بسیار لذت می‌بردند و به آلن می‌گفتند كه او خود باید به روی صحنه برود. آنها او را وادار كردند تا در بلوآنجل روی صحنه برود. آلن تنها به اعتبار شهرت رولینز بود كه این كار را قبول كرد. او معرف و تعلیم دهنده هری بلافونته؛ مایك نیكولز و آلن می‌از میان بسیاری دیگر بود.

رولینز و جافی از آن زمان تا به امروز مدیران آلن هستند. آنها تنها دست یكدیگر را فشردند؛ و گرچه درباره قراردادهای میلیون دلاری برای آلن مذاكره كرده اند؛ ولی هیچ سند قانونی ای میانشان رد و بدل نشده است. آنها در سالهای اخیر مدیران رابین ویلیامز؛ دیوید لترمن و بیلی كریستال نیز بوده اند.

آلن در مقام مجری برنامه كمدی تك نفره از مورت سل الهام گفت. سل در كاباره كار می‌كرد جایی كه معمولآً كمدینها لباسهای رسمی‌می‌پوشیدند با صداقتی جعلی حرف می‌زدند و درباره آیزنهاور و گلف شوخی می‌كردند. سل هیچ یك از این ویژگیها را نداشت. او با شلوار راحتی؛ یك پلوور و در حالی كه یك روزنامه زیر بغلش داشت قدم به صحنه می‌گذاشت. می‌نشست و درباره روابط و سیاست و فرهنگ جمعی حرف می‌زد. هارلین فكر می‌كرد آلن با اجرای این برنامه های سبك كمدی استعداد خود را تلف می‌كند: در حالی كه نه تنها می‌تواند یك طنز نویس بزرگ بلكه نویسنده ای مطلق باشد. فشار دو سال كار مداوم و جدا زندگی كردن آلن به طلاق آن دو در سال 1962منجر شد. آلن به واسطه روابطی كه در تلویزیون بدست آورد توانست برای یك مجموعه جدید تلویزیونی بنام خنده ساز. نقش یك خلبان را بنویسد. سال 1962 یك برنامه نیم ساعته با بازی لوییز لسر؛ آلن آلدا و پل همپتون فیلم برداری شد. اما در ترغیب شبكه ای. بی. سی برای پخش شكست خورد و این مجموعه هرگز ساخته نشد. آلن بعدها در سال 1966 با لوییز لسر ازدواج كرد و 3 سال بعد از هم طلاق گرفتند. آلن در كاباره برنامه اجرا می‌كرد كه تهیه كننده ای بنام چارلز كی. فلدمن به كار او علاقه مند شد و برای نوشتن فیلمنامه تازه چه خبر پوسی كت؟ استخدامش كرد. ساخته شدن این فیلم فكر وارن بیتی بود و عنوان بندی آن و طرز گوشی تلفن را برداشتن و با زنها حرف زدن ادای احترامی‌بود به خود او. كلایو دانر كارگردان این فیلم نمی‌دانست با این فیلمنامه چه كند. مشكل دیگر تعدد شوخیهای آلن در متن بود. در نتیجه بعضی از آن شوخی ها برای پیتر اوتول و پیتر سلرز بازنویسی شدند. شخصیت پیتر اوتول چیزی بود كه آلن رویای آن را در سر داشت و شخصیت سلرز شیطانی بود كه آلن از تبدیل شدن به آن ترس داشت. با این حال شخصیت وودی آلن مركز توجه نیست؛ به این ترتیب بخش زیادی از حواشی از دست رفت و تنها شوخی ها باقی ماند. آلن این فیلم را دوست نداشت و قسم خورد كه در آینده فیلمنامه هایش را خودش كارگردانی كند.

به ندرت شنیده شده كه وودی آلن متنی جز برای فیلم نوشته باشد. او از 6 ماهی كه در لندن بود بخوبی توانست استفاده كند و نمایشنامه هایی را نوشت كه از آن ها می‌توان به آب را ننوش (1966) نام برد.

این نمایشنامه موفق درباره یك خانواده آمریكایی بنام هالندر است كه تعطیلاتشان را در اروپا می‌گذرانند. آنها به دلیل فیلمبرداری از مناطق نظامی‌تحت تعقیب قرار می‌گیرند و به سفارت آمریكا پناه می‌بردند. در آنجا با كشیشی به نام درابنی آشنا می‌شوند. او حقه های تردستانه بلد است و در جستجوی مكانی مقدس است. پسر ناشایست سفیر. كه زیادی با خودش روراست است. در عین حال كه به خانواده هالندر كمك می‌كند. مایه دردسر آنها نیز می‌شود. در پایان خانواده هالندر و پدر درابنی قاچاقی فرار می‌كنند و سوزان هالندر با پسر سفیر ازدواج می‌كند. از این نمایشنامه در سال 1969 فیلمی‌به كارگردانی هاوارد موریس و با بازی جكی گلیسون ساخته شد. آلن در 1994 از این اثر نسخه ای تلویزیونی ساخت و خودش و مایكل جی؛ فاكس در آن بازی كردند.

دوباره بزن؛ سام ( 1969) نمایشنامه دیگری است كه درمورد نگرانیها و رنجهای آلن فیلكس صحبت می‌كند. او یك منتقد سینمایی است كه پس از رفتن همسرش؛ به احیای زندگی جنسی از دست رفته اش نیاز دارد. دوستان او دیك ولیندا كریستی تلاش می‌كنند تا دوستیهای گوناگونی برایش آماده كنند. و او در این بین حتی با روح همفری بوگارت نیز مشورت می‌كند. آلن و لیندا عاشق می‌شوند و رابطه نزدیكی برقرار می‌كنند و دست آخر آلن متاثر از فیلم كازابلانكا لیندا را ترك می‌كند.

فلیكس اولین و تنها نقش آلن در یك نمایشنامه است. به اعتقاد او این كار ساده ترین شغل دنیاست. او تمام روز هر كاری را می‌خواست می‌كرد. بعد ساعت 8 شب پیاده به سمت تاتر می‌رفت و روی صحنه حاضر می‌شد، پرده بالا می‌رفت، او به همراه دوستانش یك ساعت و نیم بازی می‌كرد، پرده پایین می‌افتاد و دو ساعت بعد در رستورانی نشسته بود. هنگام نمایش این اثر در برادوی حقوق دوباره بزن سام برای ساخت فیلمی‌بر اساس آن فروخته شد. آلن تمایلی به ساخت این فیلم نداشت چون چیزی مربوط به گذشته می‌دانست. نقش فلیكس به بازیگرهای دیگری پیشنهاد شد اما هیچ یك نپذیرفتند. با این حال چهار سال بعد هنگامی‌كه آلن شناخته تر شد. دوباره پیشنهاد این نقش را دریافت كرد و این بار پذیرفت. سایر بازیگران نمایش اصلی نیز نقشهای خود را پذیرفتند. دوباره بزن سام در سال 1972 توسط هربرت راس و بسیار ماهرانه به فیلم درآمد. آلن همچنین تعدادی نمایش تك پرده ای نیز نوشته كه نه هرگز، ولی بندرت به اجرا در آمده اند. مرگ در می‌زند درباره تولید كننده لباس 57 ساله ای به نام اكرمن كه با مرگ رامی‌بازی می‌كند. این كار آشكارا برداشتی از همان شطرنجی است كه مرگ معمولاً با قربانیانش بازی می‌كند. اكرمن برنده می‌شود و مرگ پول كافی ندارد كه كرایه تاكسی تا خانه را بپردازد؛ در نتیجه منتظر می‌ماند تا شب بعد بتواند باختنش را جبران كند. اكرمن تا آن حد ساده لوح است كه حس هراس از مرگ در او وجود ندارد. موضوع نمایشنامه بعدی اش؛ مرگ درباره مردی به نام كلاینمن است كه به ناچار از پیوستن به یك گروه تجسس برای یافتن یك قاتل است. او در تلاش برای حفظ جان خود؛ متوجه جایگاهش در این جستجو می‌شود. او متهم به قتل می‌شود: ولی در همان لحظه خبر می‌رسد كه قاتل در جای دیگر دستگیر شده.

سپس كلاینمن با قاتل كه همان مرگ است روبرو می‌شود و به طرز فجیعی به دست مرگ كشته می‌شود، در حالی كه گروه تجسس همچنان در پی یافتن قاتل است. این نمایشنامه هسته اصلی فیلم سایه ها و مه وودی آلن شد. نمایشنامه خدا در پانصد سال قبل از میلاد مسیح می‌گذرد. دو یونانی، یك نویسنده و یك بازیگر به نامهای هپاتیتیس و دیا بیتیس، در یك آمفی تئاتر خالی نشسته اند و سعی دارند برای نمایشنامه ای‌ بنام برده كه هر دو نقشی در آن دارند، پایانی بیابند. سوالاتی كه مطرح می‌شود همه دربارة خداوندست، عده ای در میان تماشاگران بلند می‌شوند، بحث می‌كنند و یا به بازیگران روی صحنه ملحق می‌شوند و یا تاتر را ترك می‌كنند. در پایان این دو یونانی همچنین در پی یافتن پایانی خوش برای نمایششان هستند.

در نمایشنامه پرسش آبراهام لینكلن از معاون مطبوعاتی اش می‌خواهد تا برای كنفرانس خبری پرسشی طرح كند. سوال اینست كه به عقیده شما پای یك آدم باید چقدر بلند باشد؟ لینكلن پاسخ می‌دهد باید آنقدر بلند باشد كه به زمین برسد. این پرسش را در اساس كشاورزی بنام ویل هینز طرح كرده است. او در عوض تقاضای عفو برای پسر محكوم به مرگش این معما را طرح می‌كند. لینكلن تصمیم می‌گیرد تا در كنفرانس مطبوعاتی بعدی پسر را عفو كند. این نمایشنامه استعاره ای از روشی است كه در آن كمدی می‌تواند به انسانها كمك كند تا حقیقت و احساسات درونی شان را كشف كنند – یعنی داستان زندگی خلاقانه خود آلن. نمایشنامه بعدی به نام
لامپ معلق در سال 1982 نوشته شد و مضمون آن توهمات زندگی روزمره ای است كه ما را از ایجاد تغییر در درون خودمان باز می‌دارد. ماجرا در 1945 اتفاق می‌افتد و به خانواده ای به نام پولاك می‌پردازد. پدر پیشخدمت یك رستوران است و بیزار از ظاهر تصنعی همسرش می‌خواهد با بتی معشوقه اش به فلوریدا یا نوادا بگریزد. آرزوی بتی این است كه طراح مد بشود. همسر الكلی است و در حسرت یك رابطه عاشقانه با جری وكسلر است. ( جری یك دلال سینمایی درجه 3 است). پل پسر خانواده در حال تمرین تردستی است و مادر تشویقش می‌كند اما او یك بی عرضه تمام عیار است.

 


از این که از سایت ما اقدام به دانلود فایل ” شرحی پیرامون فیلم های کمدی ” نمودید تشکر می کنیم

هنگام دانلود فایل هایی که نیاز به پرداخت مبلغ دارند حتما ایمیل و شماره موبایل جهت پشتیبانی بهتر خریداران فایل وارد گردد.

فایل – شرحی پیرامون فیلم های کمدی – با برچسب های زیر مشخص گردیده است:
فیلم های كمدی;نمایشنامه;فیلم سلطان كمدی

جعبه دانلود

برای خرید و دانلود فایل روی دکمه زیر کلیک کنید
دریافت فایل


خرید آنلاین نمایشنامه رویا بازی

نمایشنامه رویا بازی در 21 صفحه ورد قابل ویرایش

دسته بندی علوم انسانی
فرمت فایل doc
تعداد صفحات 21
حجم فایل 24 کیلو بایت

نمایشنامه رویا بازی در 21 صفحه ورد قابل ویرایش

اشخاص نمایش:

سه دانشجوی دختر هستند كه به ترتیب نقشهای زیر را ایفا می كنند:

دانشجوی تئاتر: همسر حاكم – زن.

دانشجوی ریاضی: مرد راهزن عاشق – پیرمرد – حاكم دوّم.

دانشجوی ادبیات: حاكم – دختر راهزن – پیرزن – شاعر بزرگ.

«صحنة اوّل»  *

( مكان اتاق پذیرایی یك خانه را نشان می دهد كه متعلق به سه دانشجوی دختر است. در طی نمایش این مكان تبدیل به قصر حاكم، كنار دروازة یك شهر، كوچه باغ و اتاقی در یك مهمانخانه می شود. این اتاق پذیرایی دو ورودی دارد، یكی در سمت راست كه دری شیشه ای است و دیگری در سمت چپ. در ابتدای نمایش یك نور موضعی آبی رنگ داریم كه در آن دختر دانشجوی تئاتر را می بینیم كه مشغول نوشتن متن نمایشی است و پس از نوشتن آن را به صدای بلند می خواند)

دختر: صحنه تاریك است و ما بازیگران را می بینم كه همه پشت به صحنه نشسته اند. با شروع نمایش صدای آه و ناله و فریاد زنی به گوش می رسد. به همراه صدای زن صدای بقیه را می‌شنویم كه می گویند: عجله كنید، زود باشید، اون احتیاج به كمك داره، الان بچه به دنیا می آید و … در میان هیاهو صدای خشن مردی نیز شنیده می شود كه مرتب به دیگران امر و نهی می كند. هیاهو به تدریج اوج می گیرد و به دنبال آن صدای فریاد زن كه جیغی دردناك می كشد. صدای گریة بچه كه متولد شده، فریاد شادی اطرافیان و سكوت. نور موضعی وسط صحنه روشن می شود و یكی از

بازیگران برمی گردد و شروع به روایت داستان می كند …

(دختر به نوشتن ادامه می دهد. در این هنگام دختر دانشجوی ادبیات وارد می شود و به كنار او می‌رود)

دانشجوی ادبیات: تموم نشد؟

دانشجوی تئاتر: نه، تازه شروع شده.
    دانشجوی ادبیات: موضوع ات چیه؟

    دانشجوی تئاتر: هنوز هیچی، دارم همینجوری می نویسم ببینم به كجا می رسم.

    دانشجوی ادبیات: حالا چی نوشتی؟

    دانشجوی تئاتر: بذار برات بخونم. (توضیح صحنة بالا را برایش می خواند و ادامه می دهد) اینجا راوی شروع میكنه:

سالیانی دراز پیش از این در شهری حاكمی بود كه از نداشتن فرزند رنج می برد و سبب این بی‌فرزندی همسر او بود. با آنكه همسر حاكم بارها از وی خواسته بود كه جدا شود اما حاكم به دلیل علاقة بیش از حد به وی این خواهش را اجابت نكرد. پس از مدتی پروردگار نظر لطفش را بر آنها افكند و آن دو صاحب پسری شدند و بسیار از این حادثه خشنود گشتند.

نور عمومی صحنه روشن می شود، بازیگران را می بینیم كه مجلس جشن و سرور حاكم را برپا می‌كنند و حاكم را می بینیم كه از شدت خوشحالی و مستی تلوتلو می خورد و نقش زمین می‌شود. همسرش به یكی از درباریان فرمان می دهد كه او را بلند كنند و از آنجا ببرند. نور عمومی خاموش شده و نور موضعی روشن می شود. راوی ادامه می دهد: امّا این خوشی دیری نپائید چرا كه مدتی پس از به دنیا آمدن پسر حاكم، بلایی به مانند طاعون بر شهر نازل شد و تمامی مردم شهر از آن در رنج و عذاب شدند. حاكم به فكر چاره افتاد اما سودی نبخشید. چرا كه همة درباریان از علاج آن عاجز ماندند. روزها از پی هم می گذشتند و این بلیه همچنان نازل بود تا اینكه مردم شهر به ستوه آمدند و شكایت به نزد حاكم بردند … .

(دختر در هنگام خواندن متوجه نمی شود كه صدایش اوج گرفته تا اینكه یكمرتبه با صدای دانشجوی ریاضی كه وارد صحنه شده به خود می آید)

دانشجوی ریاضی: نصف شبه ها؟ یه كمی یواشتر.

دانشجوی تئاتر: ببخشید، معذرت می خوام، یكهو احساساتی شدم صدام رفت بالا.

دانشجوی ریاضی: خدا رو شكر تا چند وقت دیگه درس ات تموم میشه از شرت راحت می شیم. (می ر‌ود)

دانشجوی تئاتر: اینهم كه غیر از غُر زدن كار دیگه ای بلد نیست.

دانشجوی ادبیات: به دل نگیر، ادامه شو بخون.

دانشجوی تئاتر: ادامه شو ننوشتم. باشه بقیه اش برای فردا.

(ورقها را جمع می كند و به همراه دانشجوی ادبیات از صحنه خارج می شوند. به محض خروج آنها نور موضعی آبی رنگ خاموش شده و نور پشت در شیشه ای روشن می شود. دختر را می‌بینیم كه روی تختش می خوابد و دوباره شروع به خواندن می كند. صدای او رفته رفته فید می شود. با فید شدن صدای او نور پشت در شیشه ای هم خاموش می شود و صحنة بعد آغاز می شود كه در واقع رویای دختر است از ادامه نمایشنامه اش)

«صحنة دوّم»

(از این صحنه به بعد رویای دختر آغاز می شود. همان اتاق پذیرایی را می بینیم كه حالا تبدیل به یك قصر شبیه قصرهای یونان باستان شده است. صحنه تاریك است و صدای ضجه و ناله به گوش می رسد. در قسمتی از صحنه نور موضعی روشن می شود و ما دانشجوی تئاتر را می بینیم كه در لباس همسر یك حاكم یونانی نشسته و به صداها گوش می دهد. در همین هنگام دانشجوی ادبیات در لباس حاكم وارد می شود.)

حاكم: تو نخوابیدی؟

همسر حاكم: نمی تونم بخوابم.

    حاكم: این صداها چیه؟

    همسر حاكم: نمی شنوی؟ صدای شیون و زاری مردم شهره.

    حاكم: خُب به من چه. برای چی اینجا اومدن ناله می كنن؟

    همسر حاكم: كجا باید برن؟ تو حاكم شهرشونی، فقط تویی كه می‌ تونی مشكل اونها رو حل كنی.

    حاكم: بله كاملاً درسته، منم الان مشكلشونو حل می كنم، الان دستور می دم همة اونهایی رو كه اومدن اینجا بكشن.

    همسر حاكم: اونوقت برای همیشه حكومتت رو از دست میدی.

    حاكم: چی كار می تونم بكنم؟

    همسر حاكم: عقلت رو به كار بنداز، اگه این بلا سر ما اومده بود چی؟ اگه … اگه … پسرمون گرفتار شده بود چی؟

    حاكم: هر كاری به فكرم می رسیده كردم. همه از حل این مشكل عاجز موندن، اطباء، حكما، دانشمندا، فیلسوفها، سران سپاهی، خوابگزارها و حتی پیشگوها … پیشگوها … پیشگوها … .

(در این هنگام دانشجوی ریاضی را می بینیم كه در لباسی سیاه وارد می شود و خود را پیشگو معرفی می كند. با آمدن او حاكم و همسرش ساكت می شوند)

پیشگو: من پیشگو هستم. میدانم آنچه را كه در آینده اتفاق خواهد افتاد. پس بدان ای حاكم كه چارة این بلا در دست پسر توست.

حاكم و همسرش: پسر ما؟

پیشگو: آری، او باید بمیرد. اوست كه با به دنیا آمدنش چنین بلایی را آورده، ای حاكم به تو می‌گویم كه این پسر جز بدبختی و ننگ برای تو ارمغانی ندارد. اگر زنده بماند در جوانی تو را خواهد كشت و حكومتت را غصب خواهد كرد.

ای مردم بدانید و آگاه باشید كه تنها با مرگ این پسر بلا از بین خواهد رفت. پس اگر خواهان سعادتید او را بكشید.

(پیشگو می رود. حاكم و همسرش حیران می مانند. صدای فریاد و شیون مردم شهر بلندتر می‌‌شود و جملاتی از قبیل بكشیدش، اون نباید زنده بمونه. اون باید كشته بشه و … در میان ضجه ها به گوش می رسد)        

حاكم: تو هم شنیدی؟

همسر حاكم: بله شنیدم.

حاكم: نظرت چیه؟

همسر حاكم: بكشش.

حاكم: پسرمون رو؟

همسر حاكم: نه احمق، پیشگو رو.

حاكم: نمی تونم.

همسر حاكم: برای چی؟ برای تو كه صادر كردن فرمان قتل كاری نداره.

حاكم: اون یه پیشگوئه. مردم همه حرفشو باور كردن. صداها رو نمی شنوی؟

همسر حاكم: بله می شنوم. ولی از قرار معلوم خود تو هم حرفشو باور كردی. واقعاً كه تو یه احمقی.

حاكم: كجا داری می ری؟

همسر حاكم: تو نظر من رو پرسیدی منم گفتم، دیگه هم حرفی نداریم كه بزنیم.

   (همسر حاكم خارج می شود. به محض خروج او صدای فریادها بلندتر می شود گوئی كه شورشی در گرفته است. حاكم مدتی به صداها گوش می دهد و بعد از صحنه خارج می شود. پس از مدتی كوتاه برمی گردد و او را می بینیم كه در دستهایش هندوانه و چاقویی است. حاكم می‌خواهد با چاقو ضربه ای به هندوانه بزند كه همسرش وارد می شود و به محض دیدن او در این وضعیت فریادی می كشد. حاكم وحشت می كند)

حاكم: تو كه منو ترسوندی.

همسر حاكم: چی كار داری می كنی؟

حاكم: اون باید بمیره.

همسر حاكم: تو این مزخرفات رو باور كردی؟

حاكم: یعنی تو باور نمی كنی؟

همسر حاكم: من مثل تو اینقدر احمق نیستم.

حاكم: این از حماقت توئه كه این همه بدبختی رو به چشم نمی بینی، بلایی كه سر همه اومده.

همسر حاكم: این بلا علتش چیز دیگه ایه.

حاكم: مثلاً چی؟

همسر حاكم: نمی دونم. فقط اینو می دونم كه تو خرافاتی هستی.

حاكم: خرافات؟ اگه این بچه بزرگ شه و حكومت منو غصب كنه چی؟

همسر حاكم: نمی دونستم ارزش حكومت نكبتی تو از زندگی پسر من بیشتره.

حاكم: اون بچه پسر من هم هست.

همسر حاكم: اگه بود به مرگش راضی نمی شدی، خرافاتی.

حاكم: صداها رو می شنوی؟ همة مردم خواهان مرگش هستن. پیشگو به همه گفته كه علّت این بلا به دنیا اومدن این بچه است. این بچه باید كشته بشه.

همسر حاكم: امكان نداره، من این اجازه رو بهت نمیدم، باید از روی جنازة من رد بشی.

حاكم: مطمئن باش كه این كار رو می كنم.

   (با یكدیگر درگیر می شوند. حاكم ضربه ای به هندوانه می زند. از بیرون صدای فریادها شدیدتر می شود – به نظر می رسد كه عده ای به قصر حمله كرده اند – حاكم از صحنه خارج می شود و لحظه ای بعد صدای فریاد او به گوش می رسد كه ظاهراً نشان از كشته شدن او دارد. فریادها به یكباره قطع می شود – سكوت – نور عمومی خاموش شده و نور موضعی روی هندوانه روشن می‌شود. همسر حاكم به طرف هندوانه چاقو خورده می رود و آن را در آغوش می گیرد):

همسر حاكم: من از تو دوری نه توانم دگر                             كز تو صبوری نه توانم دگر

(در این هنگام پیشگو وارد می شود)

پیشگو: من از تو دوری نه توانم دگر                          كز تو صبوری نه توانم دگر

(با چاقو تكه ای از هندوانه را می برد. قسمتی از آن را به همسر حاكم می دهد و قسمتی دیگر را برای خودش برمی دارد. در حین خوردن دیالوگهای زیر بین آنها ردوبدل می شود)

همسر حاكم: خیلی از دیدنت خوشحال شدم!؟

مرد: چون می دونستم خوشحال می شی اومدم … (نقاب صورتش را كنار می زند. همسر حاكم وحشت می كند)

همسر حاكم: تو … .

مرد: فكر نمی كردی منو ببینی؟

همسر حاكم: نه، ولی تو … چه جوری … .

مرد: گفته بودم كه برمی گردم، نقشه ای كشیدم … و دیدی كه چقدر خوب عملی شد. خوشحال نیستی؟

همسر حاكم: باید خوشحال باشم؟

«صحنة سوّم» *

{اتاقی در یك مهمانسرا كه تزئینات آن مانند خانه های ژاپنی است. زن مشغول جا به جا كردن وسایلش است و همچنین شعری می خواند. در همین هنگام دانشجوی ادبیات در هیئت پیرزنی وارد می شود كه لباسش مانند كیمونوهای ژاپنی است. پیرزن تا تمام شدن شعر هیچ صحبتی نمی‌كند ولی به محض تمام شدن شعر خواندن دختر او را تشویق می كند.}

پیرزن: چقدر عالی، چقدر قشنگ.

زن: متشكرم.

پیرزن: شما یه شاعر هستین؟

زن: بعضی وقتها شعر میگم.

پیرزن: واقعاً متأسفم.

زن: برای چی؟

پیرزن: اگه از اول می دونستم كه شما یه شاعر هستین هیچوقت این اتاق رو بهتون نمی دادم.

زن: ولی من خودم اینجا رو انتخاب كردم.

پیرزن: اینجا اتاقهای بهتری هم داریم.

زن: مادرجون، من اینجا خیلی راحتم.

پیرزن: اگر كاری داشتین حتماً بهم بگین، براتون انجام می دم.

زن: مادرجون، چرا مردم این شهر اینقدر به شعرا احترام می ذارن؟

پیرزن: به خاطر اینكه در نظر مردم ما هر كسی نمی تونه شعر بگه.كاش شما یه مرد بودی.

زن: برای چی؟ من كه با زن بودنم مشكلی ندارم.

پیرزن: نه، از اون جهت نگفتم، من این حرف رو به این خاطر زدم چون تا چند وقت دیگه یه مشاعره اینجا برگزار می شه كه فقط مردها می تونن شركت كنن.

زن (با خودش): شنیده بودم ولی فكر نمی كردم فقط مردها بتونن شركت كنن. (رو به پیرزن): حالا چرا فقط مردها؟

پیرزن: از قدیم اینجوری رسم بوده.

زن: مادرجون، راسته كه میگن جایزه این مشاعره اینه كه برنده هر چی آرزو كنه بهش بدن؟

پیرزن: بله دخترم، هر چی كه آرزو كنه. حتی اگه حكومت یه شهر رو بخواد.

زن: حتی اگه حكومت یه شهر رو بخواد؟ چقدر عالی … اما نه چقدر حیف شد.

پیرزن: بله دخترم برای همینه كه گفتم كاش تو یه مرد بودی. اونوقت توی این مشاعره شركت می‌كردی حتی اگه پسر هم بودی می تونستی. اگه پسر بودی … پسر بودی… (می رود)

زن: من حالا هم می تونم پسر باشم … من باید توی این مشاعره شركت كنم … (شروع به تعویض لباس می كند و خود را به هیئت پسری در می آورد) اینجا دربار حاكم است و روز مشاعره فرا رسیده من پسری می شوم و به مشاعره راه می یابم. این حاكم است (دانشجوی ریاضی در لباس حاكم كه لباسی شبیه ایرانیان قدیم است وارد می شود. نقابی نیز بر صورت دارد) و این نیز شاعر بزرگ است (دانشجوی ادبیات در لباس شاعر بزرگ (لباس ایرانیان قدیم) وارد می شود) كه همه را شكست داده و حال با من رقابت می كند كه آخرین نفرم. اوه خداوندا من او را یك بار شكست داده ام، كمكم كن كه این بار نیز پیروز شوم.

(شاعر بزرگ و دختر مشاعره را آغاز می كنند و مشاعره آنها در حقیقت دیالوگهای زیر است كه بین آنها رد و بدل می شود)

شاعر بزرگ: خدای بزرگی چه می بینم، آیا حریفم این است؟

زن: تو در مقابل من ذره ای بیش نیستی.

شاعر بزرگ: یكه به دو كردن با من بی فایده است. من تو را شكست می دهم.

زن: من نیز تو را شكست خواهم داد.

شاعر بزرگ: دلم گواهی می دهد كه تو را قبلاً دیده ام.

زن: من نیز تو را دیده ام و شكستت داده ام.

شاعر بزرگ: مرا؟

زن: آری تو را.

شاعر بزرگ: ای پسرك دروغگوی هرزه، تو مرا شكست داده ای؟

زن: یكبار.

شاعر بزرگ: روا نیست در بارگاه حاكم دروغ بر زبان آورده شود.

زن: دیر زمانی از پیروزی من مقابل تو نگذشته است. فراموش كرده ای؟

شاعر: یاد ندارم.

زن: من به یادت می آورم. تو از زنی شكست خوردی.

شاعر: یاوه گو.

زن: وای بر تو كه خود را به حماقت زدی، به یاد بیاور كه سالها پیش به شهری آمدی در جوار این شهر و چند روزی میهمان حاكم آنجا بودی. در بزمی با شعرای آن شهر مشاعره كردی و همه را شكست دادی. آنگاه لاف زدی كه برای من حریفی نیست. همسر حاكم این شنید و درخواست مشاعره با تو را كرد و در آخر این او بود كه تو را شكست داد. به من نگاه كن، این چهره برای تو آشنا نیست؟ من همسر همان حاكم هستم. تو از من شكست خوردی.

شاعر بزرگ: من اعلام می كنم كه این زن برنده مشاعره است … (از صحنه خارج می شود).

زن (رو به حاكم): شنیده ام جایزة برنده این مشاعره اینه كه هر چی آرزو كنه بهش بدن مگه نه؟ (حاكم سرش را به علامت تأیید تكان می دهد) من هم آرزویی دارم. (در اینجا شروع به پرده‌خوانی می كند)

جعبه دانلود

برای خرید و دانلود فایل روی دکمه زیر کلیک کنید
دریافت فایل